چشمان متعلق به دختر نوجوانی بودنداما پیر بودند؛پیر و خسته و خاکستری...دستانشان چروکیده بود و صدایشان می لرزیدآن دوچشم از اول پیر بودنداز زمانی که دختر،کودکی بود با دستهای نرم و مهربان با فکری بود به وسعت آسمانچشمان پیر دخترک را، درد پیر کردو تجربه که هر روز می آمد و دستی بر سرشان می کشید و می رفت...
دختر بازهم نوجوان استاما افزون بر چشمانش،روحش هم پیرشده استحال چه مانعی داردپیرزن گفتن به آن دخترک؟!
و پیرزن فریاد می کشید آسمان از عظمت سخنانش به لرزه در می آمد و خورشید نور خود را کم فروغ می دانست اما چه سود؟ وقتی هم عقل انسانها کوچک بود و هم دستان کودکانه ی پیرزن...